و آنگاه که دستان آسمانی تو رو به آسمان دلم گشوده شود و آن گاه که من در زير نگاه سرد و خاموش تو آرام گيرم. من به شقايق خواهم آموخت تا با ياد تو خونين بگريد ...

و من در زير سکوت سنگين تو محو خواهم شد تا عشق من و تو جاويد ماند و قصه من و تو زمزمه سوزناک نی چوپان باشد ...

باشد که تو به ياد من باشی ... باشد که من به ياد تو باشم

بحريه

  
نویسنده : من خودم ; ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٤


 

چار ديواری ... جونم؟ حرفی داري؟ چشاتو ببند بخون ، اذيت نشی.

آن به آن زندگیم، نفس به نفس، لحظه لحظه، این ملیک شانه ی چپم داره برام کبیره مینویسه.دیگه نمی نویسه، یدونه اون بالا نوشته هی داره زیرش "ایضاً" می زنه. کاغذ کاربن خریدم براش گذاشتم رو شونه چپم، زیر دستش تا دوبار دوبار بنویسه، این ملیک شونه ی راستمو هم وایسوندم کنار دستش، کمک حالش باشه بیچاره کم آورده . عقب میمونه ازم. پس خیالی نیست. اینارم می گم و می رم. فوقش مجبور میشه تند تر بنویسه. نهایتش، به صاب کارش میگه : "ملک بودن ، اروزنی خودت،  میرزا بنویس که نیاوردی، منم از این عرش بلندت بــِرون ، رجیم شم. برم پی کارم" اصلاً من که شبا بیدارم. عشق و اعتیاد نوشتن هم که دارم. میشینم کمکش میکنم. پس نگران گناهای من نباش. این از نوشتنش. خوندنشم که کار خودشه. عذابشم که قد و قواره ی من نیست .

دیروز بعد از ظهر  تو دانشگاه،یه تخته رو با گچ صورتی پر کردم از شعر .. همه حافظ...حالی داد...اول پاسداران از اتوبوس پریدم پایین. یه رُز واسه خودم خریدم از این شاخه بلنداش. قرمز مایل به زرشکی.غنچه ی غنچه. نااااااااز . پاسداران رو پیاده بالا اومدن ، تنهایی ، صفایی داره واسه خودش. برو یه بار .رز رو که نمیشد ببرم خونه. خوشگل هم بود نمیشد انداختش تو جوب. هی گلبرگاشو ازش جدا کردم تا زشت شه. شمردم. چهل تا بود. زشت شد. کچل شد. انداختمش دور. رسیدم خونه.... سی تا این ور... ده روزم اون ور ؛ چهل روز مونده ماه "صفر" تموم شه ... میخوام تو این چهل روز  ... ای بابا ! ... به اونی که باید، گفتم؛ به تو که نباید، نميگم.     

آهای!‌ چرا به اين رفيق تون ازدواج بيست و چهار روز قبلش رو تبريک نميگين بی معرفتا؟ ... بهتون نگفته بودم؟

  
نویسنده : من خودم ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٤